شهر ارواح، نفرین مرتاض عصبانی

شهر ارواح، نفرین مرتاض عصبانی


تا به حال پیش آمده موقع نگاه کردن یک فیلم ترسناک با خود بگویید چرا این آدمها باید وارد این کلبه میشدند که از درو دیوارش روح زدگی میبارید؟ به نظرتان چه دلیلی دارد که یک نفر تنهایی ، نیمه های شب به خانه های متروک یا جنگل سیاه وارد شود؟ فقط چون فیلم است، یا چون بازیگرند و قرار است با مرگی دردناک برای وحشت تماشاچی ها بمیرند؟ تابحال فکر کرده اید اگر خودتان در چنین موقعیتی قرار میگرفتید چه میکردید؟

فرض کنید در یک سفر خارجی در جایی که حتی زبان مردم محلی را خوب نمیفهمید وارد شهری متروکه و ویرانه میشوید. خانه های تاریخی و کهن سنگی که سقف هایشان خراب شده و دیوارهایشان ریخته. جاده های خالی،باغهای رها شده. حتی هیچ خبری از حیوانات وحشی هم در شهر نیست. کمی که میگردید تابلویی میبینید که روی آن نوشته شده : «رفت و آمد و اقامت در این شهر در ساعات تاریکی ممنوع است» حالا چه کار میکنید؟ مثل بازیگران فیلم های ژانر وحشت اینجا میمانید یا به سرعت محل را ترک خواهید کرد؟

شهری که برایتان توصیف کردم واقعا وجود دارد، جایی که رفتن به آن در ساعات بین غروب تاطلوع خورشید ممنوع است و گفته میشود محل زندگی ارواح نفرین شده میباشد. میگویند هیچ سقفی در این شهر نمیتوان ساخت و هرکس که خواسته اینجا خانه ای بسازد یا سقف یکی از خانه ها را تعمیر کند کشته شده.

این مکان افسانه ای و مرموز در 40 کیلومتری جیپور در ناحیه راجستان هند قرار دارد و «بنگار» نامیده میشود.بنگار یک شهر تاریخی است یا بهتر بگویم یک ویرانه تاریخی از دوران پیش از سلطنت گورکانیان ؛که از زمان حمله مغولان گورکانی متروکه شد. در حدود سال 1573 دردوران حکومت بهاگوانت داس یکی از پادشاهان راجستان هند ، شهر در همین مکان ساخته شد.بنگار محل سکونت پسر کوچکتر این مهاراجه با نام مادهو سینگ بود در زمان حکومت او در بنگار بیشتر از 200 خانواده با جمعیتی حدود 1600 نفر زندگی می کردند .

شهر تاریخی بنگار

زندگی در کوچه پس کوچه های بنگار جریان داشت و مردم مثل سایر شهرهای هند مشغول زندگی خود بودند پس از مرگش نیز پسرش چاتر سینگ زمام حکومت بنگار را به دست گرفت . اما پادشاهی او خیلی طول نکشید و او در سال 1630 از دنیا رفت .بعد از مرگ او بود که کم کم بنگار متروکه شد و در نهایت در سال 1783 کاملا خالی از سکنه و شهری قحطی زده شد. اما جای تعجب است که چا این منطقه خوش آب و هوا هیچگاه دوباره سرپا نشد و کسی در آنجا زندگی نکرد؟

اگر از مردم محلی بپرسید میگویند شهر نفرین شده است داستانهای زیادی هم از گردشگران و شکارچیان روحی هست که سعی کرده اند شبانه وارد شهر شوند و سر از راز آن در بیاورند اما با مرگی مشکوک از بین رفته اند. برای مثال داستان یک توریست خارجی که قصد داشته از شب بنگار فیلمبرداری کند یکی از عجیب ترین این داستانهاست. او شبانه به تنهایی همراه وسایلش راهی بنگار میشود اما با وجود داشتن چراغ قوه در یک چاله کوچک می افتد و زخمی میشود. دو نفر از دوستانش که نگران حال او بوده اند خودشان را به او میرسانند و از چاله نجاتش میدهند .

با وجود وحشت دو نفر دیگر توریست جوان هنوز قصد داشته به بنگار برود. این بار هرسه نفر با ماشین راهی شهر میشوند اما قبل از رسیدن، در جاده خلوت و خالی تصادف میکنند و هرسه میمیرند. یا داستان مردی محلی که با وسوسه دو توریست آلمانی فریب میخورد و شبانه با انها راهی بنگار میشود در میانه راه صداهایی شبیه موسیقی و آواز میشنوند.

مردان آلمانی از مرد میخواهند تا آوازها را برایشان ترجمه کند اما مرد با چهره ای وحشت زده پا به فرار میگذارد و غیب میشود و از آن به بعد هم هیچ کس او را ندیده تا از راز آوازهای بنگار با خبر شود. میگویند شب ها بنگار پر از ارواح سرگردان و نفرین شده ایست که در آن به دام افتاده اند و قصه خود را با آواز میخوانند . اگر کسی شب به آنجا برود و صدای آوازشان را بشنود میتواند از واقعیت ماجرایشان باخبر شود اما تابحال هیچ کسی از شبِ بنگار برنگشته.

درمورد نفرین بنگار دو افسانه مشهور وجود دارد یکی از افسانه ها درباره مرتاضی است که در این شهر خانه داشته و از مردم شهر میخواهد تا خانه هایشان را طوری بسازند که سایه اش روی کلبه او نیفتد . تمام مردم شهر خواسته او را قبول میکنند و انجام میدهند تا اینکه چاتر سینگ قلعه ای در بلندای شهر میسازد و سایه یکی از برجهای قلعه بر روی خانه مرتاض می افتد. مرتاض عصبانی هم شهر را نفرین میکند که هیچ کس در آن متولد نشود و هیچ سقفی در آن پابرجا نماند.

افسانه دیگر کمی عاشقانه تر اما ظالمانه تر است. چاتر سینگ دختری زیبا داشته به نام راتنوانی که در تمام راجستان بی نظیر بوده. این دختر هزاران خواستگار و عاشق سینه چاک هم داشته که بیشتر شاهزاده ها و مهاراجه های پولدار بوده اند. اما از بد روزگار یک جادوگر بدجنس هم عاشق شاهزاده خانم میشود. جادوگر برای به دست آوردن شاهزاده خانم طلسمی جادویی میسازد و آن را در یک شیشه عطر میریزد.

یک روز که شاهزاده برای خرید عطر به بازار رفته اوبا لباس مبدل شیشه را به او میدهد تا بو کند اما شاهزاده که متوجه نیت شوم جادوگر شده شیشه عطر را به زمین میکوبد. طلسم باطل شده تبدیل به یک سنگ بزرگ میشود و روی جادوگر می افتد و او را میکشد. اما انگار سنگ خیلی هم بزرگ نبوده چون جادوگر فرصت پیدا میکند قبل از مرگ شهر و مردمانش را برای همیشه نفرین کند.

داستان هرچه باشد بنگار یکی از نقاط عجیب دنیا و جایی جذاب برای گردشگران ماجراجوی تور هند است.داستانها در مورد این شهر انقدر زیاد بوده که حتی مرکز نگهداری از این شهر تاریخی در جایی دور از خود شهر قرار دارد و کارمندان دولت هند هم جرآت نمیکنند شب در این منطقه کار کنند. ممنوعیت بازدید از شهر هم خیلی رسمی و جدی از طرف خود مقامات جیپور وضع شده و خیلی هم دقیق رعایت میشود.

پس اگر شما از ان دسته ادمهایی هستید که به هنرپیشه های فیلمهای ترسناک برای رفتن به سرداب های نمور و تاریک یا خانه های متروکه سوخته حق میدهید و فکر میکنید باید به همه جا سرک کشید نباید فرصت دیدار بنگار را از دست بدهید. اگر هم موفق به شکار ارواح یا حل راز شهر نشدید تماشای ویرانه های تاریخی وتجربه زندگی متوقف شده از سه قرن پیش در این محل به اندازه کافی جالب هست که احساس نکنید روزتان را خراب کرده اید.

شهر ارواح، نفرین مرتاض عصبانی
Rated 4.5/5 based on 470 reviews